X
تبلیغات
نوای عشق

نوای عشق

عاشقانه

تنهایی

کوله بارم خالیست و غم عشق ره قلب مرا گم کرده است

کودکی ها رفته است

                             وبه دنبال وجود پاکش

                                                          عشق و ایمان و سپیدی و وفا

                 از دل خاکی و بی حاصل من محو شده است

آه از این تنهایی

           آه از این پوچی انبوه زمین

                                          آه از این همه پاکی و سپیدی و فروغ

                           آه از این همه سودای زمینی و دروغ!

در زمانی نه چنان دور ولی بی بازگشت

                            قلب ما از تنمان پیدا بود

و چنان مهر و وفا معنی داشت که اگر چشم به انبوه غضب میکردی

همچو رودی از عشق نرم و جاری میگشت

         و لب کوچک ما بر پاشیدن نور لبخند

                                                         پی یاری میگشت

ودر اندیشه ی ما همه چی زیبا بود

همه کس با ما بود

کاش می شد که دلم پاک شود

                                           کاش می شد که تنم اب شود

که وجودم در عشق هیچ و بی تاب شود

                                کاش می شد سبک شب در سیاهیه سپید

وقتی از خانه ی خود ماه بیرون می امد

جان من پاک شود و تنم خاک شود…………..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:54  توسط قاصدک  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:8  توسط قاصدک  | 

سلام عيد نزديك خواستم به همه ي دوستاي عزيزم يه هديه اي بدم به عنوان عيدي اين بود كه با يه تغيير اساسي اين نوشته رو تقديم به تموم دوستام مي كنم

(ماها بايد اينو ياد بگيريم كه آداما با هم و در كنار هم و با هم زنده ان!تنهايي ميميرن !الان وقت مردن نيست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

يه روزي شايد قصه هاي پدر بزرگ آ و مادر بزرگ آمي تونست ما رو سرگرم كنه و برامون تازگي داشته باشه!اما حالا چي؟!جوون امروز جوون ديروز ي نيست!معيار هاي ديروزم نمي شه براي امروز در نظر گرفتو پياده كرد!

يه روزي شايد جام خهان نما و قاليچه ي پرنده براي پدر بزرگ هامون يه رويا بود اما الان براي من واقيعت داره !من الان كامپيوترو اينترنت دارم اينا جام جان نماي من هستن!هر وقت دلم بخواد مي تونم تو يه لحظه تموم دنيا رو ببينم و اگه اون سر دنيا يه اتفاقي بيوفته بلافاصله من از اين سر دنيا ازش با خبر بشم!من ديگه قاليچه ي پرنده و پرواز برام ارزو نيست !من هواپيما رو دارم كه با يه بليط مي توتنم از اين سر دنيا تو يه مدت كوتاه برم اون سر دنيا !الن ديگه داستان جن و پري و غول و اين چيزا براي من جذابيت نداره الان زمان واقعيت هاست وقت شه كه ماهام واقعي تر به دنيا نگاه كنيم از اين كه به اين فحش بديم ارزوي مرگ برا اون يكي بكنيم چه فايده؟!

ما علاوه بر اينكه چيزي از خارجيا كم نداريم خيلي ام از نظر هوشي از اونا سر تريم !فقط مغزامون فرار كردن !بازم دارن فرار مي كنن!چرا همينجا نگهشون نداريم و ازشون استفاده نكنيم؟!

ديگه وقت قصه ي ليلي و مجنون نيست!الان صحبت از تسخير مريخه!الان صحبت از شبيه سازي اداماس!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:2  توسط قاصدک  | 

بنام ايزد عشق

گاهي دلم خيلي مي گيره......

اون قدر كه احساس مي كنم نياز به يه هم زبون دارم يه هم دل يكي كه وجود داشته باشه گاهي اوقات دلم مي خواد ايني نباشم كه هستم يا برم يه جاي دور يه جايي كه دست تقدير هيچكي و به من نشون نده

وتنهاي تنها باشم يه جايي كه با نبودن بودن و تقسيم كنم تا جايي واسه دل تنگي نمونه البته دلتنگي بي علتم نمي شه هميشه جمعه ها دل تنگي ام به اوجش ميرسه و خسته تر از خسته مي شم و طاقتم واز دست مي دم گاهي ام واسه عشق از دستم و گاهيم واسه درد و گاهي ام واسه غربت دلم كه هيچ كدوم هيچ راه درموني نداره چون رسم اين دنيا همينه اينكه عاشق بشي و دل بدي و يعد ازت جداشه وبشنوي تكرار تكراري اين جمله كه قسمتت نبود يا گوشتو پر كنن ازاين كه با هم باشين كه عشق نميشه عشق يعني جدايي .................

كاش قلبامون اونقدر بزرگ بود كه كسي كه دوست داشتيم واسه كوچيكي فضا ازمون خسته نشه و ما رو با جاي خالي و حسرت داشتنش تنها بزاره.

دارم خفه ميشم ديگه تحمل جدائي شو ندارم خدايا........................................

1 سال و 2ماه و 2روز گذشت ......................چرا به داد اين دل ديونه يه من نميرسه خدايا.............................غصه منو ميكشه داره دخل منو مياره .........

گناه من غرور بود اگه مي تونستم حتما" يه جاي دور و ناشناخته قبرش مي كردم.

حالا مرسيم به غربت.......

چون عاشقم با همه غريبي ميكنم چون هيچكي منو نمي فهمه و همه منو با احساسم مسخره مي كنن و به بازي مي گيرن احساس مي كنم غربت و عشق تك تك سلولا مو خرد مي كنه الان مرگ بهترين واژه واسه تسكين اين دل سوختمه

از اين زندگي خسته ام و نا اميدي به سراغم مياد.............

نا اميدي خيلي بدتر از عشق و در د غربت

با خودم مي گم (گل بود كه به چمن اراسته شد) يعد مي خندم و احساس مي كنم ديوونه شدم چون با خودم سا عت ها حرف مي زنم و هرچي كه تو رويا دارم به زبون ميارم و مثل صحنه ي تائتر واسه خودم بازي مي كنم.

10دقيقه...........20دقيقه........30دقيقه

وووووووووووواي

4ساعته كه دارم با خودم حرف مي زنم از غربتم كم ميشه به نا اميديم اضافه مي شه و كفه ي افسردگي وارد اين ميدان بدبختي مي شه دارم خفه مي شم اين بغض كي مي تركه...................

صداي گريه ام بلند تر از قبل مي شه حالم بد ........

اي اميد زندگي ايم برگرد

برگرد كه از نا اميدي دارم ميميرم خسته ام برگرد تا با هم عشق و ثابت كنيم برگرد و نذار كه خاك سرد منو در اغوش بگيره. برگرد تا با سيل اشك و بوسه از تو استقبال كنم برگرد عزيزم تا بگم دوست دارم و تو منو در اغوش بگيري برگرد..........................

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 13:12  توسط قاصدک  | 

چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كي مي دونه ؟؟؟؟جواب بده اما نه از جايزه خبري هست و نه از قرعه كشي اخر ماه

فقط يه ارزو مرگ؟

چرا پايان؟چرا هيچ وقت از اغاز شروع نمي كنم؟جواب؟

طلوع 1370/2/5 غروب..........نا معلوم چرا؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا فكر كردين كه رو سنگ قبرتون چي مي نويسن؟؟؟؟؟؟؟؟

نه !1!!!!مي دونين چرا؟؟؟؟؟؟؟چون هيچ وقت بهش فكر نمي كنين و ازش فرار مي كنين شما يه مشت ترسويين كه خودتتون و به نديدن ميزنيد...........

همتون صدتا متن انتخاب كردين تا براي كارت عروسي تون چاپ بشه حتي اگه خيلي زود باشه اما به متن ستگ قبر فكر نمي كنيد

هميشه كاغذ ليست خريدتون يادتون كه بايد پرش كنيد اما به وصيت نامه فكر كردين؟

وقتي يه خونه جديد مي خرين تموم فكر و ذكرتون انتخاب بهترين اتاق كه هم نورش خوب باشه هم بزرگ باشه هم ..........براي يه خوابيدن 8 ساعته 10 تا لباس خواب هاي رنگ و ورانگ داريد اما به اتاق خواب ابديت فكر كردين؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا فكر كردي كدوم منطقه خاكش بهتره؟؟؟؟؟؟؟

فكر كردي كه كجادوست داري تنت و به خاك بسپارن؟؟؟؟؟؟

به لباست چي؟؟؟؟؟؟اصلا تا حالا كفن سپيدي كه يه روز تنت مي كنن و ديدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه...........نه...............نه...............!!!!!!!!

چون به مرگ فكر نمي كني

چون مي گي تا زنده هست به زندگي بايد فكر كرد پس كي به فكر مرگ باشيم؟

نكنه به اين باوري كه اجل مهلت ميده استخاره كني كه بري يا نري؟؟؟؟؟؟؟

يا بهت اجازه ي انتخاب كردن مي ده....... موندن يا رفتن؟

از كجا مي دوني كه صبحي در پيش داري كه به مرگ فكر كني كه فكر كردن به اونو به تاخير مي اندازي؟

ولادت......................مرگ

زندگي.....................مرگ

خوشي.....................مرگ

ثروت......................مرگ

بد بختي.................مرگ

همه چيزمون به مرگ و ابديت ختم مي شه اون وقت اصلا يادش نيستيم

بنام ايزد عشق

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور

يا در زمستاني غبار آلود و دور

درد هايم را برايت گفته ام بشنو اكنون اين سكوت تلخ را..............

اين متن رو سنگ قبرم................................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:34  توسط قاصدک  | 

سرم

این روزا هوا خیلی سرده

خیلی ها اصلا براشون مهم نیست هر وقت بخوان گرمشونه و هر وقت بخوان سرد شون میشه... خیلی ها سردشونه ولی حس سرما نمیکنن یعنی هیچ سرمایی نمیتونه سردشون کنه اونا با گرمای عشقشون زندگی میکنن گرمایی که همه یخها رو آب میکنه و هیچ سرما یی حریفش نیست.. آره. کسایی که نمیخوان هیچ سرمایی سردشون کنه با عشق زندگی میکنن و با امیدواری........

اما...

دو دسته از آدمها سردشونه... خیلی هم سردشونه... اونایی که تو سردی تنهایی و بی کسی و فراق یخ زدن و سرمای حسرت و غم تمام وجودشونو فرا گرفته و دیگه هیچ گرمایی رو دوست ندارن و هر ثانیه سردتر و نا امید تر میشن..... و اونایی که هوای سرد خیابونا رو برای گرمای دستای یه سخاوتمند تحمل میکنن و نگاه پر خواهش به همه می دوزن تا شایدکمکی دلسوزانه و یا اجباری کسی رضایت کمی بهشون بده و مجبور نباشن سرمای هوا رو پشت ویترین مغازه ها و توی معابر یخ زده تا صبح تحمل کنن....

این روزا خیلی ها سردشونه......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 18:31  توسط قاصدک  | 

دل من دیر زمانیست که میپندارد

دوستی نیز گل یست

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد

جان این ساقه نازک را

دانسته بیازارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 18:30  توسط قاصدک  | 

نياز......

خواسته..........

ارزو..........

اسمشو چي بذارم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو ايينه نگاه مي كنم نفرت موج مي زنه اين منم يا يه پيرزنه 17 ساله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

17 سال غم نابودم كرده

دل............

قلب........................................................

روان................................

اسمشو چي بذارم بهتره

خسته ام

از اين زندگي خسته ام كه تو زنديگيش موفق دست راستشو به كش رو سر ما

يه شعار كه همتون هر روز 100 بار تكرارش مي كنيد

كسي كه از چيزايي كه داره لذت ببره ........................اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يكييييييييييييييييييييي به من جواب بده اي خدا كجاي

خوب اگه چيزي نداشتي چي؟؟؟؟؟؟؟؟

از عشقي كي تو سينه دارم بگم كه يه سمبل يه چيز يك طرفه كه سرانجامش معلوم نيست؟؟؟؟؟؟؟

از درس كه هرچي مي خوني هيچكي ازت راضي نمي شه؟

از اخلاقت و راضي نگه داشتن ديگرون اخه از چي بگممممممممممممممممممم كه دارم ؟

نوشتن كه همه از طرز بيان و رقص كلماتت بيذارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جيغ..................فرياد...........تيغ..............خون

خودكشي

اين يكي چطوره 100%همه مخالفين باز شعار اومد وسط

همه مسخرت مي كنن

با ناخونات پوست صورتشون و بكن تا ساز مخالف بي خودنزنن

.

.

.

.عصباني هستم جيغ مي زنم

با فريادم همه رو كر مي كنم بذار متنفر شن

همه كورن تيغ و بكش رو رگت چه سوز لذت بخشي داره

دارن نگاه مي كنن كه چطوري با تيغ رگ تو باز مي كني

جريان خون رو دستت چه گرماي ارامش بخشي

گريه ميكني از همه گله داري..................

لحظه ي اول ديدنت و يادت مياري ياد بوسه كه رو صورتت كاشت ياد لحظه اي كه رفت و تو رو كشت

فحش ميدي.................

حالا مي ترسي اگه زنده بموني چه جوابي بايد بدي

دوباره سركوفت.........................

فرياد نه جيغ مي زنم با مشت مي كوبم به اينه اين درد و خون

گريه ........

با رژ لب قرمز رو ديوار و خطي خطي مي كنم

خط چشم و بر ميدارم و مي نوسم (دوباره نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببنه............)

صداي ضبط و زياد مكنم محسن يگانه مي خونه

فرياد

اه

خسته ام

گريه

زاري

ناله

تو اتاق غم و خون موج مي زنه

گريه...................

فرياد مزنم دوستت دارم بي لياقت

فحش..........

سرم گيج ميره همه چي سياه

مه و سر و صداي نا مفهمومي به گوش مي رسه

اينجا چرا سبزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اه چرا اينجام؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من زنده ام

نه نه نه نه نه نه......................................................

(كسي نفهميد غمم چي بوده دليل يك عمر ماتمم چي بوده)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:37  توسط قاصدک  | 

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:3  توسط قاصدک  | 

قصه مردونگی

این روزا به هر کس که میرسی ادعای مر دونگی می کنه.. 

همه  از وفاداری دم میزنن...

از عشق.. از دوست داشتن..!

اونقدر که بعضی وقتا فکر میکنی تا حالا نامرد این دنیا خودت بودیو خبر نداشتی!

هر لحظه که میگذره خودتو کوچیکتر از اون میبینی و غرق رویاهات میشی..

همه لحظه ها رو با یاد اون می گذرونی و اظطرب از دست دادنش برات دیوونه کننده میشه

ازش کوه میسازیو بهش تکیه میکنی و ....

 

مثل یک خواب.. مثل یک جرقه.. مثل یک پلک به هم زدن تنها میشی

حالا تو موندی و یک کوه.. ولی نه اون کوهی که بهش تکیه کونی بلکه کوه غم

آره. حالا دیگه به خودتم نمی تونی تکیه کنی

مرگ؟ گوشه نشینی؟؟؟ نه اینا آرومت نمی کنه.. فقط انتقام از این دونیا!!!

 میشی سنگدل.. بی وفا.. و نامرد!!

این فاصله مردونگی تا نامردی و نامردی تا مردونگی.....

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:3  توسط قاصدک  |